سه سالگی
“باد به تاراج می وزد در خیزان زار. آن سوی دره نسیم عطرآگین تنها نشانی دارد از رقص شاخه های خیزران… ”
من آن سالها نه رام بودم و نه آرام. روحی سرکش که شاید باید عاشق می شد تا آرام می گرفت. بعد از سه سال در این لحظه عزیز که نخستین روز از سه سالگی عشقم است از آن همه شوریدگی جز بغلی ترانه و اعتراف کودکانه به عشق چه می توانم بگویم در ساحت تو که از همان نگاه اول دانستم با همه سوءتفاهم های مشمءز کننده ای که دورو برم را گرفته بودند فرق داری. زن اثیری غرلهایم با نگاه معصومانه و زیبایی غم انگیزت که هر انچه بود که من از یک زن می خواستم.
حالا سه ساله است این کودک شوریده که کم کم پای رفتن پیدا کرده و زبان شیرین به گفتن زمزمه ای عاشقانه تر از پیش باز. به حرمت همین عشق است اگر هنوز هم می توانم بنویسم و از تو بنویسم سیما!
این داستان هم تازه ترین فدیه به توست که گاهی حسرت می برم به کویر که عاشقانه می پرستی اش و آن کاروانسرا!
زنگ که زد صدایش می لرزید. اول صدای نفسهاش را شنیدم و بعد لرزشی غریب که باعث می شد به لکنت بیافتد: “پیداش کردم!” اول درست نفهمیدم چه می گوید:
“می گم پیداش کردم!”
“چی رو پیدا کردی سیمین؟”
“اونو….” مکث کرد. “یعنی این همه وقت اینجا بوده؟”
فنجان قهوه را روی میز گذاشتم و نیم خیز شدم.” تو حالت خوبه؟ چی رو پیدا کردی؟ .. اصلا کجایی؟” صدای همهمه آدمها از پشت تلفن به گوشم می رسید. می دانستم مثل همیشه که هیجانزده می شود حالا هم نگاهش به نقطه ای خیره مانده و انگار دارد با خودش حرف می زند.
با همان لرزش و سردی صدا گفت: “پاشو بیا اینجا… خواهش می کنم زودتر …” توی صداش رگه ای از بغض انگار خش می انداخت. می توانستم ببینم که آشکارا می لرزد . سیگارم را روشن نکرده توی جا سیگاری له کردم:”فقط بگو کجا بیام سیمین جان؟ آروم باش… “.
“تو رو خدا زودتر بیا…. من انقلابم… منتظرتم.”
کتاب فروشی نیک توی راسته انقلاب پاتوق اش بود. بیشتر عصرها که کارهای ترجمه شرکت را تمام می کرد از نزدیک چهار راه ولیعصر راه می افتاد به سمت انقلاب. به آرامی قدم می زد و ویترین کتابفروشیها را نگاه می کرد. گاهی هم کتاب خوبی می دید و می خرید. اولین بار هم که دیدم اش همانجا بود. شالی سفید را با بی قیدی انداخته بود روی سرش و با آن چشمهای درشت و سیاه و اندام خیلی لاغرش اش انگار کسالت وحشتناکی داشت. صورتش رنگ پریده می نمود و موهای سیاه ریخته روی پیشانی و اطراف صورتش انگار هاله ای بود که دور ماه رنگ پریده افتاده باشد. نمی دانستم زیبایی اش جذبم می کرد و یا آن حالت بی قید و رنگ پریدگی بیمار گونه قرن هجدهمی. آرام پشت سرش راه افتادم و حواسم را جمع کردم لابه لای جمعیت شتابزده گم اش نکنم. گاهی پشت ویترین مغازه ای می ایستاد. آن موقع من هم کمی دورتر می ایستادم و دزدانه نیم رخ اش را دید می زدم. متوجه ام نمی شد. حتی به تک و توک جوانهایی که وقتی از کنارش رد می شدند تکه ای می پراندند و منتظر جوابی یا حرکتی نگاه اش می کردند هم نگاه نمی کرد. از آن رو به بعد کارم شد پرسه زدن در راسته کتابفروشیها و انتظار عصرگاهی برای دنبال کردنش . بعد چند ماه تازه توی کتاب فروشی نیک بود که به بهانه خواندن و خرید کتابی سر صحبت را باز کردم. بعدها هم قرارهایی در کافی شاپهای آن دور و بر. خیلی دوست داشتم آن دستها را بگیرم و بهش قول دادم در داستانی یا شعری توصیف اش کنم. خندید. در همین دیدارها بود که از معلوماتش شوکه شدم و یکی از همین عصرها گفتم که عاشقش هستم.
سریع لباس پوشیدم. اتاق را همانطور به هم ریخته گذاشتم و آژانس گرفتم تا انقلاب. با اینکه روزهای اول پاییز بود اما هوا سوز سرمای زمستانی داشت. می دانستم برایش سخت بود که هر روز از کرج بلند شود و مسیر یکساعته را تا تا محل کارش در چهارراه ولیعصر برود. اما هیچوقت شکایت نمی کرد. در این دو سالی که از ازدواجمان می گذشت ندیده بودم از چیزی شکایت کند جز کمی شلختگی من و به هم ریختگی آپارتمان کوچکمان. خانه را پر از تابلو و گلیم و کتاب و خنزر پنزرهایی کرده بود که بیشتر طرحها و رنگهای میناتوری داشتند. با آن همه خرت و پرت اما همه چیز سرجایش بود و همه از سلیقه و زیبایی چیدمان اثاثیه خانه تعریف می کردند.
چند بار شماره اش را گرفتم. مدام زنگ می خورد اما جواب نمی داد. می ترسیدم نکند اتفاق بدی افتاده باشد. هر چند همیشه از اعتماد به نفس و قدرتش در مواجه با مشکلات و مسایل تعجب می کردم. شیشه را پایین کشیدم و سیگاری روشن کردم. راننده زیر لب همراه آهنگی را که داشت از رادیو پخش می شد زمزمه می کرد. می دانستم بیداد شجریان را دوست دارد. گاهی همانطور که روی صندلی ننویی تاب می خورد همراه با صدای کامپیوتر زمزمه اش می کرد. گاهی هم سیگاری از پاکتم بر می داشت و به آرامی پک می زد. همیشه از حالت سیگار کشیدنش خوشم می آمد. با انگشتهای لاغر و کشیده سیگار را جوری می گرفت که فکر می کردم همین حالاست که بیافتد. دود سرخوشانه انگار می رقصید، پیچ و تاب می خورد و بالا می رفت. سعی می کردم مثل او سیگار بکشم اما نمی توانستم.
راننده از ترافیک نالید. از ستارخان داشت به سمت انقلاب می رفت. هوا داشت کم کم تاریک می شد. گفتم از فرعیها براند. دلشوره داشتم. چشمهایم را بستم و سعی کردم آرام بمانم. می دانستم که هنوز عاشقش هستم. همیشه برایم رفتارهایی تازه داشت. با آن همه آرامش گاهی که مردی زیاد مزاحم اش می شد به شدت عصبانی می شد. گاهی وقتی به خانه بر می گشت همانطور با لباس می رفت زیر دوش و به چشمهای هرزه و مردهای احمق فحش می داد. با آن همه ظرافت زنانه از این رفتارش تعجب می کردم. بیشتر شبیه پدرش بود که خیلی وقتها از او برایم می گفت. از سفرهایی که با هم رفته بودند، کتابها و چشمهای پدرش که در آن عکس قدیمی انگار به صورت غریبی می درخشند و زیبایی زنانه ای شبیه چشمهای سیمین دارند.
در ترافیک وحشتناک میدان انقلاب از ماشین پیاده شدم و پیاده رو را به سمت چهار راه دویدم. از لابه لای جمعیت می دیدم اش که تکیه داده به نرده های کنار خیابان و دارد خیره به ویترین کتابفروشی نگاه می کند. نزدیک اش شدم. در گرگ و میش عصر زیباتر شده بود و انگار طرحی سیاه قلم بی روح می نمود. دستش را که گرفتم از سرمای انگشتهاش یخ کردم. نی نی چشمهاش می لرزید. با دستپاچگی بغل اش کردم. چند نفری به طرفمان بر گشتند. اما انگار آن بی حالی و یخ زدگی صورت و دستها مجابشان کرد. گفتم:” چی شده سیمین؟ خوبی؟… نگرانم کردی!”
زیر لب از عکس روی جلد و ویترین گفت. نفهمیدم. دستهایم را دور صورتش حلقه کردم. “کدوم عکس؟ می شه واضحتر بگی؟” زل زد توی چشمهایم سرش را برگرداند و به ویترین کتابفروشی نگاه کرد. دستم را دور شانه اش انداختم و به سمت ویترین کشاندم. اشاره کرد به ردیف کتابها و جلد گالینگور کتابی با قطع وزیری که عکسی از کاروانسرایی قدیمی روی جلدش بود. با همان یک نگاه فهمیدم همان است که همیشه با تمام جزییات از آن حرف می زند. در را باز کردم و با نگاه متعجب پیرمرد پشت پیشخوان بردمش روی صندلی زیر ردیف کتاب ها. سرش را تکیه داد به قفسه و چشمهایش را بست. به پیرمرد که هنوز داشت نگاهش می کرد گفتم کتاب را بیاورد. سنگین بود. مجموعه عکس های “افشین بختیار” از اماکن تاریخی ایران. عکاسش را دورادور می شناختم. چند کتاب دیگر هم پیشتر درآورده بود. سیمین اصرار می کرد من هم از عکسهایم مجموعه ای در بیاورم. خودش هم گاهی عکس می گرفت. بیشتر البته از طبیعت یا چیدمان اشیا. گاهی دوربین را برمی داشت و می زد بیرون. بیشتر پارک های تهران و کرج و گاهی هم امامزاده طاهر. ردیف قبرها و سنگ ها. بیشتر عکس هاش هم از قطعه هنرمندان بود و چند عکس خوب از سنگ قبرهای شاملو، غزاله و گلشیری و دیگران داشت. دستش را دراز کرد و کتاب را با احتیاط گرفت. دستهاش آشکارا می لرزید. دودو زدن اشک را توی چشمهایش می دیدم. زل زده بود به عکس و دستش را آرام روی ردیف آجرها و طاق های کاروانسرای توی عکس می سراند.
از کتابفروشی بیرون آمدیم. می دانستم با این همه هیجان نمی تواند راه برود. پیشنهاد کردم برویم چیزی بخوریم. همانطور که زل زده بود به عکس سرش را تکان داد. میخک ها و شمعدانی های گلدان های ردیف شده جلوی پنجره چوبی کافه از سرمای پاییزی پژمرده بودند. این کافه را با آن نوع چیدمان میزها و فضای نیمه تاریک و همیشه دودآلود تهران دوست داشتیم. پاتوق تئاتری ها و دانشجوها و روشنفکرهای جوانی بود که سعی می کردند هر چه بیشتر به کافه نشین های دهه بیست و سی شبیه شوند. گوشه ای دنج را پیدا کردم و قهوه سفارش دادم. کتاب را از دست سیمین گرفتم و روی میز گذاشتم. دستهاش هنوز سرد بودند. گفتم “عزیزم! من می فهمم. خیلی خوشحالم که پیداش کردی!” لبخندی بی رنگ روی لبهاش نقش بست:”یعنی این همه سال اینجا بوده …”
گفتم: “خوشحالم که پیداش کردی!.. “دستهاش را دور فنجان حلقه کرد و قهوه اش را مزه کرد.
اصل عکس و توضیحات را همان صفحه های اول کتاب پیدا کردم. درشت تر بود و واضح تر.کاروانسرا مال کویر مرنجاب بود و قدمت اش به ۳۰۰ سال گذشته می رسید. کنگره ها، آجرنما و در و دیوارش سالم مانده بود و درش نیمه باز بود. باریکه نوری که از لای در سنگفرش ورودی و حیاط را روشن می کرد انگار روزنی بود که می توانستی از توی صفحه آن طرف را ببینی. یکهو دستش را گذاشت روی عکس و کتاب را به طرف خودش کشید. چشم هاش توی تاریک روشن مه آلود کافه درخشیدند. آرام دست سراند روی عکس و با سرانگشت به نرمی دستش را روی در و دو سکوی این سو و آن سو کشید که در سایه دیوار محو به نظر می رسیدند. دست برد و پاکت سیگار را از روی میز برداشت. برایش کبریت کشیدم. دود سیگار را بلعید و به سرفه افتاد. بازویش را گرفتم. به میز چنگ زد. زیر لب گفت: ” این همه سال اینجا بودی!…” شانه هایش لرزید و به هق هق افتاد.
تمام طول راه سرش را گذاشته بود روی شانه ام و چیزی نمی گفت. هوا سرد بود اما لای پنجره را باز گذاشته بود تا هوا به صورتش بخورد. کتاب را به سینه چسبانده بود و انگار بچه ای که دوست داشتنی ترین عروسک اش را بغل کند حریصانه به آن چنگ زده بود. کلید که انداختم و در را باز کردم یکراست به اتاق خواب رفت و در را بست. برخلاف همیشه که از به هم ریختگی کتاب های روی میز و دسته دسته کاغذهای پخش و پلا شاکی می شد این بار چیزی نگفت. حتی چراغ را هم روشن نکرد. اتاق را مرتب کردم و روی کاناپه ولو شدم. باید دنبال محل دقیق کاروانسرا می گشتم. می دانستم باید بار و بندیلمان را ببندم و راه بیفتیم. این را بارها به سیمین قول داده بودم. هربار که می خواستیم برنامه ای برای سفرمان بگذاریم اتفاقی می افتاد. بیشتر البته ماموریت های گاه و بیگاه من بود و سفرهای کاری. همیشه وقتی که ماموریتم شهرهای شرقی و کویری کشور بود می دانستم باید از تمام وقت های بیکاری استفاده کنم و دنبال کاروانسراهای کویری کنار جاده بگردم. بعد هم با انبوهی عکس از تک و توک جاهایی که وقت کرده بودم بروم بر می گشتم و آنوقت بود که سیمین تک تک عکس ها را برای پیدا کردن جاده و یا کاروانسرایی آشنا چند باره مرور می کرد. داستان را برای چند نفر از دوستانم حتی عکاس های آن مناطق گفته بودم. خیلی از عکس هایشان را هم آورده بودم اما انگار فقط رویایی بچه گانه بود و خاطره ای دور که شاید سیمین خواب دیده بود اما همیشه آن را با تمام جزییات و واقعی تعریف می کرد.
با پدرش آن سفر را دو تایی رفته بودند. در جاده ای که به سمت شرق می رفت. دختری پنج ساله تمام راه را به بیداد شجریان و زمزمه های پدر گوش داده بود تا جایی در جاده ای کویری کنار کاروانسرایی توقف کرده بودند. پدر آرام به در و کولون ها و ردیف آجرهای سرخ دست کشیده بود. روی سکوی کنار در در سایه نشسته بود و از لای در نیمه باز به داخل کاروانسرا نگاه می کرد. سیمین با جزییات تمام شرح می داد. از نوع سیگار و چرخش دود که توی هوای گرم کویری گم می شد تا بویی خاص که در فضا بود. اینها را البته با چند خاطره دیگر اولین بار قبل از ازدواجمان در یک روز گرم مردادی برایم گفت و اینکه باید برود. آنجا بود که قول دادم وقتش که بیاید می رود و تلاش کردم بگویم با هم می رویم. اما نتوانستم و فقط بوسیدمش.
در را که باز کردم خزیده بود زیر پتو و طرح گنگ اندامش کوچک تر و بی پناه تر از همیشه بود. در تاریکی کتاب را به سینه چسبانده و خوابیده بود. موهایش را از روی گونه کنار زدم و بوسیدمش. مزه شور اشک را روی گونه اش حس کردم. چشمهاش را باز کرد و با صدای لرزانی از طرح اندام و سایه روی سکو گفت.
گفتم: “آره هنوز همانجاست و ما پیدایش می کنیم!”
چشمهاش را بست. در را بستم و روی کاناپه دراز کشیدم.
با صدای جنجال گنجشک ها و همهمه و بوق ماشین ها از خواب پریدم. نفهمیدم کی خوابم برده بود. ساعت از ۱۰ گذشته بود. هنوز لوستر روشن بود و خاکستر و فیلتر سیگار از زیر سیگاری دمر روی فرش ریخته بود. قهوه جوش را روشن کردم. کاغذ تا شده روی اوپن افتاده بود. با خط لرزان نوشته بود” باید می رفتم. این فقط مساله من است. همه آدم ها گوشه قلبشان زخمی دارند که روزی سرباز می کند. می دانم که می بخشی ام. همیشه دوستت دارم .. سیمین”
هیچ کدام از وسایل شخصی اش را نبرده بود. فقط سیمین و آن کتاب نبودند. طوری که فکر می کردم تمام این سال ها نبوده است.
همان روز راه افتادم. دستپاچه حتی به صرافت نیفتادم که دوربین را بر دارم و یا مرخصی ام را هماهنگ کنم. مدتی تمام مناطق کویری آن اطراف را با دوستی از همانجا دنبال کاروانسرا گشتم. اما نتوانستم نشانی از هیچکدامشان پیدا کنم. اگر چه بعضی از روستایی ها از زنی می گفتند که دیده اند یک روز صبح زود در امتداد جاده به سمت شرق می رفته است.
حالا هم که پشت ویترین کتابفروشی زل زده ام به کتابی از تصاویر بناهای تاریخی ایران با جلد گالینگور و قطع وزیری، به وضوح می توانم در سایه روشن روی سکوی ورودی در همان کاروانسرا طرح اندامواره دو نفر را ببینم که از لای در نیمه باز داخل را نگاه می کنند. سردم است. جریان خزنده سرما و یخ زدگی از نوک انگشتان پا شروع می شود، در تنم می پیچد و بالا می آید. مثل مجسمه کرخت شده ام. به سیما زنگ زده ام و فقط می توانم منتظر بمانم تا از کرج راه بیافتد و بیاید.